تبليغاتX
یک زن...

یک زن...

خاطراتم

سلام به همه دوستی مهربونم روزاهای پاییزیتون بخیر بشه چه بارونی میباره اینروزا خیلی قشنگه ولی دیوار خونمون نم داده کلا خونمون هواش عین شماله

.امروز پارسا کوچولو رفته مهمونی صبح بردمش دکتر برای عفونت گوش وبعدشم گذاشتم خونه مامانم اومدم خونه خودمون اخر شب میرم میارمش الان برای خودم وقت گذاشتم ولی خوب بازم ته دلم ناراحتم و یه موضوع جدید دیگه پیش اومده که ایندفعه روی هر چی نامرد سفید شده بله بازم مادرشوهر پست من دوروز پیش از یک منبع خیلی مطمئن شنید مادرشوهر اینجانب رفته همه جا گفته ساحل از اول خودش میدونسته بچه دار نمیشه ودلیل طلاق قبلیشم همین بوده و خودشو انداخته به پسر من یعنی این حرف الان چند سال داره تو خانواده اینا میپیچه و من ساده فکر میکنم اینا هم ناراحتن از بچه دار نشدنم ودارن برام دعا میکنن اخه تهمتم اینقدر ناروا خوب ازمایشات و کل مدارک احسان هست که نشون میده مشکل از پسر اونهخدایا من با این زن عوضی چیکار کنم نمیگذاره یه اب خوش از گلومون پایین بره هر چی میخوام بیخیال بشم نمیشه احسان یلی وقت پیش ازمایشاتشو برد بوداونجا ولی بهش پس دادبود وگفته بود من حرف خودتو قبول دارم بعدشم به من چه خودتون میدونید اونوقت همین ادم رفته همه جا این حرفوزده نمیدونم چجوری باهاش برخورد کنم دیروز احسان میخواست بره دم خونشون نگذاشتم ولی دوستم نداره بیخیال این موضوع بشم تا کی باید این حرف بزنه و من هیچی نگم از طرفی اون زن قسم داده نگو من گفتم میخوام یه کم فاصله بیافته بعد بگم خلاصه موندم اصلا نمیخوام ببینمش خیر سرش بازم میخواد بره مکه من نمیدونم چجوری روش میشه بره خانه خدا اصلا چجوری روش میشه نماز بخونه منکه ازش نمیگذرممممممم

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط ساحل|

تولدت مبارکککککککککک گل پسر مامانی قربون اون شکل ماهت برم پارسال اینموقع بغل مامانی بودی کنار تختم تو بیمارستان ناز ناز خوابیده بودی وای که چه حالی داشتم مثل خواب رویا همش نگات میکردم با خودم میگفتم یعنی این نی نی منه پارسای منه چه حسی بود خیلیییییی قشنگ اصلا نمیشه توصیفش کرد زیباترین لحظه زندگیم دقیقا ۲۰ مهرماه بود ساعت ۸و چهل پنج دقیقه که صدای گریه قشنگت تو اتاق عمل پیچید من و از خود بیخود کرد الان ساعت از دوازده گذشته و تاریخ پایین ۲۱ مهر رو نشون میده از صبح اینقدر کار داشتم نتونستم بیام بنویسم فردا یه جشن مفصل برات میگیرم  قرار کلی کادو خوشگل جمع کنی امروز تدارکات جشن بود که وقت نکردمبیام نت  چون همه بچه مدرسه ای دارن مجبور شدم تولدت و یه روز عقب بیاندازم وگرنه دوست داشتم دقیقا همون روزش باشه فردا نزدیک ۶۰ نفر مهمون داریم امیدوارم خیلی بهمون خوش بگذره ای کاش تو هم خوابت نگیره و مهربون باشی و بهت خوش بگذره این روزا از بچه ها خیلی خوش

ت میاد و دوست داری باهاشون بازی کنی منم تا تونستم نی نی دعوت کردم تا حسابی خوش بگذرونی گل پسرم ممنون که اومدی تو زندگیمون عشق منو بابایی یه کیک خوشگلم سفارش دادیم عدد ۱ و عکس نازتم روش چاپ میشه امیدوارم صد سال زنده باشی و درکنار همدیگه خوش باشیم بعد از ما هم کنار بچه ها و خانوادت خوش باشی و برات تولد صد سالگیتو بگیرن گل قشنگم امروز که دارم اینارو مینویسم دقیقا ۱ ساله که مادر شدم و این لذت و با هیچ لذت دیگه ای عوض نمیکنم مادرشدن اولین چیزی که به من یاد داد صبر بود و اینو مدیون بودن تو هستم 

من از مادر شدن اموختم رسم صبوری را .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 1:15 قبل از ظهر توسط ساحل|

میگم شما برای گردش و تفریح معمولا کجاها میرید مثلا فرض کنید هر روز عصر اونم تو این روزا ادم دلش میگیره بعد تصمیم میگیره بره بیرون و خوش بگذرونه اما کجا این موضوعییه که مارو گیج کرده هرروز بعد از ظهر که میشه شروع میکنیم به فکر کردن کجا بریم سینما تکرارییه اونم با اون فیلمای مسخره که اخرشو باید خودت حدس بزنی پارک هم که واقعا خسته کننده شده خیابونا و بازارها هم وقتی پول نداشته باشی خرید کنی بیشتر عذاب اورن خوب میمونه خونه دوست و اشنا که هیچ کس حوصله هیچ کس و نداره و اگرم دوبار بیشتر بری یا بخوای صمیمی تر بشی فقط حرف و حدیث که تو فامیل میچرخه خدارو شکر تو جامعه ما هیچ جایی هم نیست که بری شاد باشی مگر اینکه سالی ماهی یه عروسی دعوت بشی و اگر بیخیال حرف فامیلا بتونی بشی پاشی و یه کم برقصی و شادی کنی تازه اونم دردسرهای خاص خودشو داره که نگن دختر فلانی رو عروس فلانی رو خلاصه شما بگید تو این روزای خسته کننده تابستون باید چجوری خوش گذروند  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام به همه دوستای گلم خوبید ممنون که بهم سر میزنید این روزا روزهای تکراریه و موضوع جالبی هم  پیدا نمیکنم بیام بنویسم هرروز مثل روز قبل خونه داری بچه داری شوهر داری گاهی اوقات مهمون داری و همینطور میگذره زیادم دوست ندارم گله کنم از اطرافم چون دیگه کارای اونا هم تکراری شده همین چند روز پیش بابام میخواست به احسان یه کمک مالی کوچیک بکنه که جفت خواهرام داشتن سکته میکردن و اخرشم نگذاشتن از این جور اتفاقا زیاد هست که واقعا دیگه تکراری شده خدا اندازه دل هرکس بهش بده.

 پارسا پسر هم هرروز یه شیرین کاری جدید داره وتازگیها چهار دست و پا میره که واقعا بعضی وقتا کارای خطرناک میکنه و اینجانب صبح تا شب در حال راه رفتن پشت سرش هستم تا سرو کلشو جایی نکوبه که تا حالا چند بار کوبیده و کلی هم گریه کرده قربونش برم .الان هم با باباییش رفته بیرون که من وقت کردم یه سر بیام اینجا .

راستی روز زن همه مادرها و خانمهای زحمت کش و تبریک میگم امیدوار هر کس که در انتظار نی نی هست سال دیگه روز مادر مادر شده باشه امسال منم اروم بودم خدارو شکر امیدوارم هر کس هر حاجتی تو دلش داره براورده به خیر بشه. 

نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام سال نورو از صمیم قلبم به همه دوستان تبریک میگم امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید و با سال جدید غمها و غصه های سال پیش از بین بره و شادی و طراوت زندگیهاتونو پر کنه .
امسال اولین سالی بود که سه نفری نشستیم پای سفره هفت سین چیزی که 5 سال در حسرتش بودم واقعا وقتی ادم از ته دل شاد باشه تو هر شرایطی بهش خوش میگذره حتی تو شرایط بی پولی و بیکاری و........ ممنون از خدای مهرون امیدوارم دل همه خوش باشه و سلامت باشین.
 این روزا منکه سرم خیلی شلوغه این وروجک نیم وجبی کلی مارو گذاشته سر کار هرروز که میگذره اداهای جدید یاد میگیره و مارو حسابی وابسته خودش کردی امسال کلی عیدی جمع کرد و بالاخره عوض اینهمه مدت که به همه عیدی میدادیم دراومد .همه جا عید دیدنی رفتم برعکس سالهای پیش که دل و دماغ مهمونی رفتن نداشتم امسال خونه همه فامیلا رفتیم وخوش گذشت .پارسای گلم هم چند روز دیگه شش ماهش تموم میشه و الان کم کم دارم بهش غذای کمکی میدم . هر چی بزرگتر میشه شیطنتها و شلوغ کاریهاشم بیشتر میشه منکه که دیه به کم خوابیدن عادت کردم والان اگرم وقت باشه برای خواب خوابم نمیبره خوب دیگه اینم یکی از مزایای مادر شدن که دیگه تا لنگ ظهر نمیشه خوابید و البته از حق نگذرم کمکهای احسان باعث شد بتونم دوران سخت بد قلقیهای پارسارو تحمل کنم مرسی شوشو ی مهربون .از خدا میخوام تو این روزای اول سال خودش نظری بکنه به همه جوانها وگره از مشکلات همه حل کنه الهی امین
نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام به همه دوستای خوبم

ممنون از نظرات دلسوزانتون تو پست قبل این روزا خیلی استرس دارم اخه نی نی گولوی ما سی,نرو نمیگره وترجیح میده از شیشه شیر بخوره هر کاری کردم و هر ترفندی رفتم نتونستم وادارش کنم شیرمو از سی,نه بخوره و برای اینکه گرسنه نمونه میدوشم بهش میدم حالا نگرانم که شیرم خشک بشه اخه میگن نی نی باید مک بزنه تا شیر زیاد بشه حالا موندم دلم نمیاد بهش شیر خشک بدم خیلی دوست دارم حداقل تا یکسال شیر مادر بخوره ولی مثل اینکه نمیشه اگه دوستای باتجربم منو  راهنمایی کنن که چیکار کنم ممنون میشم ایا من میتونم حداقل تا یکسال به نینیم شیر خودمو بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:57 قبل از ظهر توسط ساحل|

ممنون که با اومدنت دلمونو شاد کردی ممنون که با خندیدنت بهترین لحظه های زندگیمونو برامون میسازی ممنون که با گریه کردنت ارزومو که پیچیدن صدات تو خونمون بود براورده میکنی ممنون ازت که که بیخوابم میکنی ممنون ازت که کمک میکنی خسته برم تو رختخواب ممنون ازت که وقت برای سر خاروندن برام نذاشتی ممنون ازت  که سرمونو گرم کردی به چیزای بی ارزش زیاد فکر نکنیم ممنون ازت که کمک کردی دیگه زیاد حرص نخورم ممنون ازت به خاطر بودنت .همیشه باش گل قشنگ همیشه بخند همیشه شاد باش عسل مامانی.

 ببخش منو به خاطر استرسهای  دوران بارداری که روت اثر گذاشته اخه خیلی تنها بودم هیچکس شرایطمو درک نمیکرد .  ببخش منو به خاطر نداشتن خواهر برادر خوب که برای تو خاله و دایی خوبی باشن ببخش منو به خاطر پشت کردنای خواهرم به تو ببخش منو به خاطر اینکه نمیتونم برات خواهر یا برادر بیارم . ببخش منو به خاطر نفرینی که قبل از به دنیا اومدنت خواهرم به تو کردو من هیچی بهش نگفتم .ببخش مارو که خواهر برادر خوبی نداشتیم تا برای تو عمه عمو ودایی وخاله دلسوزو خوبی باشن اره پسرم اگه بزرگ شدی دیدی عموهات و عمت مهربون نیستن اگه دیدی خالت تحویلت نمیگیره داییت سال به سال حالتو نمیپرسه منو بابایی شرمندتیم باور کن جفتمون تا تونستیم بهشون خوبی کردیم بذار رو حساب نسل جدیدو بیعاطفه گیهاش  هیچوقت دلت نگیره در عوض اینو بدون منو بابایی عاشقتیم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام به همگی یلدای همگیتون مبارک امیدوارم سالیان سال کنار خانواده هاتون شبهای یلدا رو سحر کنید.

امسال اولین شب یلدای سه نفرییه ما بود هر سال ارزو میکردم ای کاش سال دیگه یلدا سه نفر بشیم خدارو شکر که امسال نی نی با ماست و دلمونو شاد کرده .

ما دیشب مهمون اجباری شب یلدا بودیم یعنی خودمونو به زور انداختیم خونه مادرشوهرم اخه خانم هیچ تدارکی برای یلدا ندیده بود وتشریف برده بود مهمونی دیروز بعد از ظهر مامانم زنگ زد که حتما بیاد اینجا امسال اولین شب یلدای نوه هامه ومیخوام دور هم باشیم منم به خاطر رفتارای داداشم و خواهرم با احسان و خودم گفتم ما نمیایم و الکی گفتم مادرشوهرم اینا خیلی اصرار دارن که بریم اونجا و کلی تدارک دیدن مامانم هم یه کم ناراحت شد و گفت باشه احسان زنگ زد به مامانش که بگه امشب میایم هر چی زنگ زدیم کسی خونه نبود موبایلا هم جواب داده نمیشد خلاصه بعد از کلی زنگیدن معلوم شد که با پدر شوهرم که خودش مریض بود رفتن عیادت یه مریض دیگه و بیرونن گفتیم امشب یلداست گفت نمیدونم باشه بببینیم چیکار میکنیم این درصورتییه که ساعت ۷ شبه احسان ناراحت شد و گفت مادر من تو بزرگتری باید بشینی خونه تا کوچیکترا تو این روزا بیان کنارت جمع شن که به مامانش بر خورد و با اکراه قبول کرد شب بریم اونجا ما هم اول یه سر رفتیم خونه مامانم اینا تا دلخور نشن اخرشبم رفتیم اونجا که با قیافه گرفته وناراحت مادرشوهر و پدرشوهرم مواجه شدیم واقعا نمیدونم همه خوشحال میشن تو این شبا بچه هاشون دور هم جمع باشن ولی اینا فقط به فکر خودشون و گشت و گذارشونن .خلاصه منکه دیگه قیافه گرفتنشون برام عادی شده ولی انتظار داشتم امسال که اولین شب یلدای نوهشونه یه کم خوشحال باشن و از قبلش همرو دور خودشون جمع کنن ولی خوب اینا هم اینجورین دیگه نمیشه درستشون رد حرص خوردنم فایده نداره  خلاصه امسال ما یه یلدای اجباری تو خونه مادرشوهرم اینا گرفتیم که فکر کنم فقط نیشای من بود که مثل همیشه باز بود تا جو اروم باشه ومشکلی پیش نیاد.

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 5:38 بعد از ظهر توسط ساحل|

طبق معمول هر سال پدرم اینا نذری داشتن ناهار منم از دوروز زودتر رفته بودم اونجا تا کمک کنم امسال نذر داشتم برای فلفلیمون لباس علی اصغر بپوشونم خیلی بامزه شده بود  سر دیگا خداروشکر میکردم به خاطر حاجتی که بهم داد پارسال این موقع بدجوری دلم گرفته بود از تنهایی و حرفای دیگران وکنایه های نزدیکتر کسانم خدارو قسم میدم به همین روزای عزیزش هر کس هر حاجتی داره براورده به خیر کنه منکه این چند ماهه اونقدر سختی کشیدم و دلم از دیگران شکسته که الان تو زندگی خودم خیلی خوشحالم چون محتاج نامردا نیستم .بعضی وقتا میبینی اونایی که نزدیکتن راضی به خوشحالیت نیستن باورش سخته ولی ممکنه امسال عاشورا من و احسان تنها بودیم یعنی تو جمع بودیم اما تنها بودیم ولی بیخیال برام مهم نیست نه از خانواده خودم دیگه توقع دارم نه از خانواده شوشو خیلی جالبه خواهرم وقتی پارسارو میبینه پشتشو بهش میکنه نمیدونم برای این بیشعوریش گریه کنم یا بخندم ولی بازم تو دلم میگم بیخیال تصمیم دارم رفت وامدم کمتر کنم چون اونا هم تو ساختمونه بابام اینا میشینن ومجبوریم چشم تو چشم بشیم .

فلفل ما هم این روزا لبخند میزنه و من و باباش و ذوق مرگ میکنه این روزا بیشترین مشکلی که دارم کمبود خوابه با وجود اینکه احسانم خیلی کمکم میکنه ولی بازم همش خستم خدا بهم قدرت بده بتونم به نی نی برسم .دلم لک زده برای یه مسافرت مشتی ولی حیف که نمیشه اشالله بعد از عید عوض همه این تو خونه موندنارو درمیارم .

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلاممم خوبید منکه این روزا وقت برای سر خاروندن ندارم اینقدر اینور اونور میدوم که نمیدونم کی صبح شد کی شب این فلفلی ما هم خیلی بیتابی میکنه و همش دل پیچه داره تو این چند وقت کلی دکتر بردیم که همشون گفتن باید تا شش ماهگی تحمل کنی ولی خودمونیما بچه داری خیلی سخته اونم دست تنها.

 چند روز پیش نی نی خواهرم به دنیا اومد مامانم سرش به اون گرمه و نمیتونه کمکم کنه از یه طرفم داداش همیشه بی ملاحظه اینجانب گیر داده به مامان که باید بچه منو نگه داری زنم بره سر کار خلاصه از طرف مامانم اینا قطع امیدم مادرشوهرم هم که هرز گاهی برای بازی کردن با پارسا میاد و کلی به من دستور میده و ایراد میگیره و میره من موندم و احسان بیچاره که صبحا باید بره سر کار دیشب اونقدر فلفلی جیغ زد که خودمم نشستم باهاش یه دل سیر گریه کردم قربونش برم بعد از اینکه من گریه کردم ساکت شد عسل مامان دلش برام سوخت. فردا میخوام ببرمش ختنه خدا به دادم برسه حتما بیمارستان و میذاره روسرش قراره کلی درد بکشه خیلی کلافم خدارو شکر یه خاله دارم که کمک حالم قراره اونم بیاد با هم بریم .تو بیمارستانم خالم موند پیشم دست تنها بودن خیلی سخته خوش به حال اونایی که خواهرای خوب و دلسوز دارن منکه از این نعمت محرومم خواهر منکه هنوز پارسارو ندیده همه فامیل از رفتارش تعجب میکردن کلی مامانم و دایییم ازش خواستن که بیاد ولی نیومد منکه اصلا برام مهم نیست دیگه به این ادم نمیشه گفت خواهر واقعا حالم داره از کاراش و خودش و شوهرش به هم میخوره ادمم اینقدر بی عاطفه مثلا خیر سرش خاله شده همین خواهر تو حاملگی پدر منو دراورد که یه بار میام و از نامردیهاش که باعث شده واقعا ازش متنفر بشم مینویسم .الان که نی نی اون یکی خواهرم دنیا اومده نسبت به اونم سرده ولی بچه منو اصلا ندیده باور کردنش خیلی سخته تازه اومده تو طبقه پایین  خونه مامانم اینا نشسته فکرشو بکنین تو این مدتی که زایمان کردم و جشن گرفتیم و کلی برو بیا بود نیومد بالا ببینه چه خبره واقعا چه دلی داره من اگه بودم عمرا طاقت نمیاوردم منکه سپردمش به خدا فکرشو نمیکردم اینقدر پست باشه وابروی منو اینجوری پیش خانواده شوهرم ببره .

خوب بگذریم که هر چی به این موضوع فکر میکنم کلافه تر میشم بگم براتون از زایمانم برای سونو گرافی که رفته بودم دکتر گفت بند ناف دور گردن نی نی هست و باید احتیاط کنی منم که اخرای حاملگی واقعا داشتم عذاب میکشیدم تنگی نفس ترش کردن معده تهوع و استرس شدید از طرفی خونه مامانم اینا هم نمیرفتم اخه خواهر نامردم با شوشو دعواش شده بود و بهش گفت چهار ماهه داری اینجا میخوری و میخوابی اصلا بذارید از اول بگم منکه استراحت مطلق بودم تو بارداری و مجبور بودم برم خونه مامانم و خدایی مامانم هم هوامو داشت از یه طرفم خواهرم باردارشد و اونم ویار داشت و میومد اونجا و به ماما همش میگفت به ساحل بیشتر از من میرسی یکی نبود بهش بگه بابا شرایط من با تو فرق داره برو خداتو شکر کن که مثل من نیستی از اونورم این خواهر نامردم هی به مامان غر میزد که چهخبره همش اونجان کنگر خوردن لنگر انداختن و منم که اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم از جام تکون بخورم مامانمم که مونده این وسط خلاصه تقریبا ۵ ماههم بود که مامانم اینا رفتن مکه و خالم اومد اونجا موند پیشم و این شد اول ماجرا که سارا خواهر نامردم هر روز پا میشد میومد اونجا و از هر چیزی که تو بارداری بهش ویار داشتم و حالم بهم میخورد اونو میاورد جلوی من و میخورد دیگه اعصابم خورد میشد خاله کلی بهش میگفت این کارو نکن گناه داره برو خونتون و چند روز نیا اونم میگفت خونه بابامه و به کسی مربوط نیست و با خاله یه بار حسابی بحث کردن که منم اونجا بودم شروع کرد به من فحش دادن که منم طاقت نیاوردم و جوابشو دادم و همونجا به من گفت امیدوارم جنازه بچتو بغل بگیری اینو که گفت چشمم سیاهی رفت و افتادم زمین اونقدر گریه کردم و خودمو زدم که حالم خراب شد شب که احسان اومد همه چیزو فهمید ولی ازش خواهش کردم چیزی نگه خاله بهش گفت سارا تورو خدا فردا نیا بازم دعواتون میشه ولی اون بازم اومد و اینبار که گیر داد احسان جوابشو داد و دعواشون شد از یه طرف داداشم که طبقه پایین بود اومد بالا و از همه جا بیخبر شروع کرد به احسان بدو بیراه گفتن و گفت دست زنتو بگیر برید بیرون احسانم منو برداشت و اومدیم خونمون فکرشو بکنید با اون حالم منکه ازشون نمیگذرم واقعا چند روز که پدرو مادرم نبودن در حقم ظلم کردن بعدش که مامان اینا اومدن و از ماجرا خبر دار شدن نتونستن سفت باهاشون برخورد کنن از ترس اینکه یه وقت قطع رابطه کنن با اونا و اینجا فقط ما بودیم که کلی حرف شنیدیم و اومدیم خونه خودمون ای کاش احسان محکم تر با داداشم برخورد میکرد ولی هیچی نگفت امیدوارم خدا جوابشونو بده البته این بگم که سارا تو راه پله ه داداشم گفته بود احسان میخواست دست روم بلند کنه و اونم غیرتی شده بود درصورتیکه همه بالا بودن و شاهد بودن که هم چین چیزی نبود و به داداشم گفتن اونم از احسان معذرت خواهی کرد .خلاصه بعد از اون من دیگه خیلی کمتر رفتم خونه مامانم و تنهایی مونده بودم خونه خودم چون دیدم بابام به خاطر من خودشو با اونا درگیر نکرد دیدم اونم به فکر خودشه واقعا هیچ جا خونه خود ادم نیست وقتی خواهر برادر خودت اینقدر نامرد باشن از بقییه چه توقع .

خلاصه روزای اخر بارداریمو تنهایی موندم خونه خودم و احسان هوامو داشت مامانم هر چی اصرار میکرد بیا نرفتم و اواخرشم نی نی رو دکتر زودتر دراورد و راحت شدم میام درباره حالو هوای اون موقم مینویسم  پارسا کوچولو داره گریه میکنه فعلا بای .  

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط ساحل|

گر نگهدار من انست که من می دانم                         شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم من اومدم ولی اینبار با نیرو با روحیه با عشق نمیدونم اسم این احساس و چی بذارم بهترین احساس روی زمین احساس مادری خدا یا هزارا بار شکرت که منم لایق مادر شدن دونستی از خدا میخوام دامن همه منتظرین اولاد وسبز کنه و همه طعم زیبای مادر شدنو بچشن

بالاخره بعد از پنج سال انتظلر فرشته کوچولوی منم دنیا اومد ودل من و باباییشو شاد کرد  خدارو شکر شکر شکر واقعا نمیدونم چجوری باید از خدا تشکر کنم که این احساس زیبارو به من داد  از شما دوستای خوبم هم ممنونم که منو تنها نگذاشتید و جویای احوالم بودید این روزا سرم شلوغه با اومدن پارسا کوچولو تو زندگیمون انگار خونه ساکت ما هم رونق گرفته و یه رنگ و بوی خاصی داره باورم نمیشد که این روزارو ببینم امیدوارم خدا این فرشته رو برای ما نگه داره و هرکس که در انتظار نی نی هست حداوند دامنشو سبز کنه فقط اینو میتونم بگم تمام حرصهایی که تو این مدت میخوردم و خرجها و بدبختیهایی که داشتم به یه لبخند نی نی کوچولوی نازمون میارزه و همش تو این مدت داره فراموش میشه . دفعه بعد که بیام کلی ماجرا دارم که مینویسم .

نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 4:6 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام به همه عزیزای دلم خیلی ازتون ممنونم بابت سر زدنهاتون واینکه منو تنها نگذاشتید دوستای مجازی که از خیلی از دوستای واقعی واقعیتر هستید .

میدونم که همه نگران منو نی نی هستید ما غعلا حالمون خوبه البته دکی گفته نینی بند ناف دور گردنش هست که باید خیلی مواظب باشم و مواظب حرکات نی نی باشم این موضوع نگرانم کرده .

 راستی نی نی گولو پسمله و خیلی هم شیطونه تو کل به خدا اونی که تا حالا مراقبش بوده امیدوارم بعد از اینم هواشو داشته باشه تو این مدت اونقدر سختی کشیدم و اتفاقات عجیب و غریب افتاد که باید یه روز کامل فقط تایپ کنم الان بازم تو استراحتم ولی نه به اون شدت فعلا اومدم خونه خودم واقعا راسته که میگن هیچ جا خونه خود ادم نمیشه من اینو از صمیم قلب تو این مدت درک کردم .دفعه بعد میام و از اتفاقای این مدت مینویسم برام دعا کنید . بوسسسسسسسسسسسس

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام دوستای مهربونم مرسی که به یادم هستید هنوز...

من خیلی وقته که تو استراحت مطلقم خونه مامانم اصلا نمیتونم زیاد بیام نت یه مدت که کلا نیومدم دلم براتون تنگ شده فعلا نی نی خوبه تا ببینیم خدا چی میخواد نباید زیاد حرکت کنم منم از ترسم موندم خونه مامانم خدا کنه اینبار دیگه مثل قبل نشه.

لطفا برام دعا کنید.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 11:35 بعد از ظهر توسط ساحل|

سلام دوستای گلم خوبید

 منکه این روزا خیلی خوبم اخه خدا دوباره لطفشو شامل حالم کرده و یه فرشته کوچولو گذاشته تو دلم  امیدوارم تا اخرش بمونه و اینبار مثل پارسال دلم نشکنه از خدا میخوام دامن همه منتظرین و سبز کنه و نذاره امسال عید مثل پارسال با چشم گریون وارد سال جدید بشم  من فعلا در حال استراحتم تا شاید فرشته کوچولوم رشد کنه و جون بگیره سال نورو پیشاپیش به همتون تبریک میگم امیدوارم امسال به هر ارزویی دارید برسید. التماس دعا

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 5:8 بعد از ظهر توسط ساحل|

دختر کوچیکیه خونه ما هم عروس شد و رفت سر خونه زندگیش امیدوارم اونقدر خوشبخت بشه که وقت نکنه به ما سر بزنه البته دوست دارم سر بزنه ولی راضیم خیلی خیلی خوش باشه .

مراسم با خوبی و خوشی تموم شد خیلی هم خوش گذشت جاتون خالی شب حنابندون خواهرم اونقدر خوشگل شده بود که فقط میخواستم نگاش کنم .دامادمونم پسره خوببیه.منم جیب احسان وکمتر خالی کردم ولباس نخریدم یه لباس قرمز داشتم که کسی ندیده بود اونو پوشیدم برای عروسی هم لباس داشتم عروسی برادرشوهرم خریده بودم  درکلم لباسام خوب بودن واحساس کمبود نکردم .کلی از خودم رقص در کردم تا اخر شب سر پا بودم پاهام ورم کرده بود اونقدر که بالا پایین پریدم الانم دل درد دارم ..

  شب عروسی هم تالار خیلی قشنگ بود لباس عروسم که حرف نداشت ولی ارایشش زیاد جالب نبود اخرشبم کلی پشت ماشین عروس بوق بوق کردیم من از این قسمت اخرش بیشتر خوشم میاد خلاصه کلی ترکوندیم  وخوب بود خانواده دامادمونم ادمهای محترمی هستن  مخصوصا مادرش که خیلی خانمه اصلا مادرشوهر بازی درنمیاره چپ وراست خواهرمو ومارو بوس میکرد خوشحالم که حداقل خواهرم گیر مادرشوهر بد نیافتادمادرشوهر عزیز اینجانب هم افتخار داد و با من رقصید از ذوق نمیدونستم چیکار کنم کلی حرکات ناموزون از خودم بروز دادم  Happy Dance.خداروشکر همه چیز با خوبی و خوشی گذشت .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط ساحل|


آخرين مطالب
» بازم دست از سرم بر نمیدارن
» تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارکککککککک
» 
» 
» سال1390 مبارک
» 
» ممنون
» یلدای اجباری
» عاشورا 89
» 
Design By : Pars Skin