یک زن...
خاطراتم
.امروز پارسا کوچولو رفته مهمونی صبح بردمش دکتر برای عفونت گوش وبعدشم گذاشتم خونه مامانم اومدم خونه خودمون اخر شب میرم میارمش الان برای خودم وقت گذاشتم ولی خوب بازم ته دلم ناراحتم و یه موضوع جدید دیگه پیش اومده که ایندفعه روی هر چی نامرد سفید شده بله بازم مادرشوهر پست من دوروز پیش از یک منبع خیلی مطمئن شنید مادرشوهر اینجانب رفته همه جا گفته ساحل از اول خودش میدونسته بچه دار نمیشه ودلیل طلاق قبلیشم همین بوده و خودشو انداخته به پسر من یعنی این حرف الان چند سال داره تو خانواده اینا میپیچه و من ساده فکر میکنم اینا هم ناراحتن از بچه دار نشدنم ودارن برام دعا میکنن اخه تهمتم اینقدر ناروا خوب ازمایشات و کل مدارک احسان هست که نشون میده مشکل از پسر اونهخدایا من با این زن عوضی چیکار کنم نمیگذاره یه اب خوش از گلومون پایین بره هر چی میخوام بیخیال بشم نمیشه احسان یلی وقت پیش ازمایشاتشو برد بوداونجا ولی بهش پس دادبود وگفته بود من حرف خودتو قبول دارم بعدشم به من چه خودتون میدونید اونوقت همین ادم رفته همه جا این حرفوزده نمیدونم چجوری باهاش برخورد کنم دیروز احسان میخواست بره دم خونشون نگذاشتم ولی دوستم نداره بیخیال این موضوع بشم تا کی باید این حرف بزنه و من هیچی نگم از طرفی اون زن قسم داده نگو من گفتم میخوام یه کم فاصله بیافته بعد بگم خلاصه موندم اصلا نمیخوام ببینمش خیر سرش بازم میخواد بره مکه من نمیدونم چجوری روش میشه بره خانه خدا اصلا چجوری روش میشه نماز بخونه منکه ازش نمیگذرممممممم
ت میاد و دوست داری باهاشون بازی کنی منم تا تونستم نی نی دعوت کردم تا حسابی خوش بگذرونی گل پسرم ممنون که اومدی تو زندگیمون عشق منو بابایی یه کیک خوشگلم سفارش دادیم عدد ۱ و عکس نازتم روش چاپ میشه امیدوارم صد سال زنده باشی و درکنار همدیگه خوش باشیم بعد از ما هم کنار بچه ها و خانوادت خوش باشی و برات تولد صد سالگیتو بگیرن گل قشنگم امروز که دارم اینارو مینویسم دقیقا ۱ ساله که مادر شدم و این لذت و با هیچ لذت دیگه ای عوض نمیکنم مادرشدن اولین چیزی که به من یاد داد صبر بود و اینو مدیون بودن تو هستم ![]()
من از مادر شدن اموختم رسم صبوری را .
پارسا پسر هم هرروز یه شیرین کاری جدید داره وتازگیها چهار دست و پا میره که واقعا بعضی وقتا کارای خطرناک میکنه و اینجانب صبح تا شب در حال راه رفتن پشت سرش هستم تا سرو کلشو جایی نکوبه که تا حالا چند بار کوبیده و کلی هم گریه کرده قربونش برم .الان هم با باباییش رفته بیرون که من وقت کردم یه سر بیام اینجا .
راستی روز زن همه مادرها و خانمهای زحمت کش و تبریک میگم امیدوار هر کس که در انتظار نی نی هست سال دیگه روز مادر مادر شده باشه امسال منم اروم بودم خدارو شکر امیدوارم هر کس هر حاجتی تو دلش داره براورده به خیر بشه.
امسال اولین سالی بود که سه نفری نشستیم پای سفره هفت سین چیزی که 5 سال در حسرتش بودم واقعا وقتی ادم از ته دل شاد باشه تو هر شرایطی بهش خوش میگذره حتی تو شرایط بی پولی و بیکاری و........ ممنون از خدای مهرون امیدوارم دل همه خوش باشه و سلامت باشین.
این روزا منکه سرم خیلی شلوغه این وروجک نیم وجبی کلی مارو گذاشته سر کار هرروز که میگذره اداهای جدید یاد میگیره و مارو حسابی وابسته خودش کردی امسال کلی عیدی جمع کرد و بالاخره عوض اینهمه مدت که به همه عیدی میدادیم دراومد .همه جا عید دیدنی رفتم برعکس سالهای پیش که دل و دماغ مهمونی رفتن نداشتم امسال خونه همه فامیلا رفتیم وخوش گذشت .پارسای گلم هم چند روز دیگه شش ماهش تموم میشه و الان کم کم دارم بهش غذای کمکی میدم . هر چی بزرگتر میشه شیطنتها و شلوغ کاریهاشم بیشتر میشه منکه که دیه به کم خوابیدن عادت کردم والان اگرم وقت باشه برای خواب خوابم نمیبره خوب دیگه اینم یکی از مزایای مادر شدن که دیگه تا لنگ ظهر نمیشه خوابید و البته از حق نگذرم کمکهای احسان باعث شد بتونم دوران سخت بد قلقیهای پارسارو تحمل کنم مرسی شوشو ی مهربون .از خدا میخوام تو این روزای اول سال خودش نظری بکنه به همه جوانها وگره از مشکلات همه حل کنه الهی امین
ممنون از نظرات دلسوزانتون تو پست قبل این روزا خیلی استرس دارم اخه نی نی گولوی ما سی,نرو نمیگره وترجیح میده از شیشه شیر بخوره هر کاری کردم و هر ترفندی رفتم نتونستم وادارش کنم شیرمو از سی,نه بخوره و برای اینکه گرسنه نمونه میدوشم بهش میدم حالا نگرانم که شیرم خشک بشه اخه میگن نی نی باید مک بزنه تا شیر زیاد بشه حالا موندم دلم نمیاد بهش شیر خشک بدم خیلی دوست دارم حداقل تا یکسال شیر مادر بخوره ولی مثل اینکه نمیشه اگه دوستای باتجربم منو راهنمایی کنن که چیکار کنم ممنون میشم ایا من میتونم حداقل تا یکسال به نینیم شیر خودمو بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخش منو به خاطر استرسهای دوران بارداری که روت اثر گذاشته اخه خیلی تنها بودم هیچکس شرایطمو درک نمیکرد . ببخش منو به خاطر نداشتن خواهر برادر خوب که برای تو خاله و دایی خوبی باشن ببخش منو به خاطر پشت کردنای خواهرم به تو ببخش منو به خاطر اینکه نمیتونم برات خواهر یا برادر بیارم . ببخش منو به خاطر نفرینی که قبل از به دنیا اومدنت خواهرم به تو کردو من هیچی بهش نگفتم .ببخش مارو که خواهر برادر خوبی نداشتیم تا برای تو عمه عمو ودایی وخاله دلسوزو خوبی باشن اره پسرم اگه بزرگ شدی دیدی عموهات و عمت مهربون نیستن اگه دیدی خالت تحویلت نمیگیره داییت سال به سال حالتو نمیپرسه منو بابایی شرمندتیم باور کن جفتمون تا تونستیم بهشون خوبی کردیم بذار رو حساب نسل جدیدو بیعاطفه گیهاش هیچوقت دلت نگیره در عوض اینو بدون منو بابایی عاشقتیم بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی .
امسال اولین شب یلدای سه نفرییه ما بود هر سال ارزو میکردم ای کاش سال دیگه یلدا سه نفر بشیم خدارو شکر که امسال نی نی با ماست و دلمونو شاد کرده .
ما دیشب مهمون اجباری شب یلدا بودیم یعنی خودمونو به زور انداختیم خونه مادرشوهرم اخه خانم هیچ تدارکی برای یلدا ندیده بود وتشریف برده بود مهمونی دیروز بعد از ظهر مامانم زنگ زد که حتما بیاد اینجا امسال اولین شب یلدای نوه هامه ومیخوام دور هم باشیم منم به خاطر رفتارای داداشم و خواهرم با احسان و خودم گفتم ما نمیایم و الکی گفتم مادرشوهرم اینا خیلی اصرار دارن که بریم اونجا و کلی تدارک دیدن مامانم هم یه کم ناراحت شد و گفت باشه احسان زنگ زد به مامانش که بگه امشب میایم هر چی زنگ زدیم کسی خونه نبود موبایلا هم جواب داده نمیشد خلاصه بعد از کلی زنگیدن معلوم شد که با پدر شوهرم که خودش مریض بود رفتن عیادت یه مریض دیگه و بیرونن گفتیم امشب یلداست گفت نمیدونم باشه بببینیم چیکار میکنیم این درصورتییه که ساعت ۷ شبه احسان ناراحت شد و گفت مادر من تو بزرگتری باید بشینی خونه تا کوچیکترا تو این روزا بیان کنارت جمع شن که به مامانش بر خورد و با اکراه قبول کرد شب بریم اونجا ما هم اول یه سر رفتیم خونه مامانم اینا تا دلخور نشن اخرشبم رفتیم اونجا که با قیافه گرفته وناراحت مادرشوهر و پدرشوهرم مواجه شدیم واقعا نمیدونم همه خوشحال میشن تو این شبا بچه هاشون دور هم جمع باشن ولی اینا فقط به فکر خودشون و گشت و گذارشونن .خلاصه منکه دیگه قیافه گرفتنشون برام عادی شده ولی انتظار داشتم امسال که اولین شب یلدای نوهشونه یه کم خوشحال باشن و از قبلش همرو دور خودشون جمع کنن ولی خوب اینا هم اینجورین دیگه نمیشه درستشون رد حرص خوردنم فایده نداره خلاصه امسال ما یه یلدای اجباری تو خونه مادرشوهرم اینا گرفتیم که فکر کنم فقط نیشای من بود که مثل همیشه باز بود تا جو اروم باشه ومشکلی پیش نیاد.
فلفل ما هم این روزا لبخند میزنه و من و باباش و ذوق مرگ میکنه این روزا بیشترین مشکلی که دارم کمبود خوابه با وجود اینکه احسانم خیلی کمکم میکنه ولی بازم همش خستم خدا بهم قدرت بده بتونم به نی نی برسم .دلم لک زده برای یه مسافرت مشتی ولی حیف که نمیشه اشالله بعد از عید عوض همه این تو خونه موندنارو درمیارم .
چند روز پیش نی نی خواهرم به دنیا اومد مامانم سرش به اون گرمه و نمیتونه کمکم کنه از یه طرفم داداش همیشه بی ملاحظه اینجانب گیر داده به مامان که باید بچه منو نگه داری زنم بره سر کار خلاصه از طرف مامانم اینا قطع امیدم مادرشوهرم هم که هرز گاهی برای بازی کردن با پارسا میاد و کلی به من دستور میده و ایراد میگیره و میره من موندم و احسان بیچاره که صبحا باید بره سر کار دیشب اونقدر فلفلی جیغ زد که خودمم نشستم باهاش یه دل سیر گریه کردم قربونش برم بعد از اینکه من گریه کردم ساکت شد عسل مامان دلش برام سوخت. فردا میخوام ببرمش ختنه خدا به دادم برسه حتما بیمارستان و میذاره روسرش قراره کلی درد بکشه خیلی کلافم خدارو شکر یه خاله دارم که کمک حالم قراره اونم بیاد با هم بریم .تو بیمارستانم خالم موند پیشم دست تنها بودن خیلی سخته خوش به حال اونایی که خواهرای خوب و دلسوز دارن منکه از این نعمت محرومم خواهر منکه هنوز پارسارو ندیده همه فامیل از رفتارش تعجب میکردن کلی مامانم و دایییم ازش خواستن که بیاد ولی نیومد منکه اصلا برام مهم نیست دیگه به این ادم نمیشه گفت خواهر واقعا حالم داره از کاراش و خودش و شوهرش به هم میخوره ادمم اینقدر بی عاطفه مثلا خیر سرش خاله شده همین خواهر تو حاملگی پدر منو دراورد که یه بار میام و از نامردیهاش که باعث شده واقعا ازش متنفر بشم مینویسم .الان که نی نی اون یکی خواهرم دنیا اومده نسبت به اونم سرده ولی بچه منو اصلا ندیده باور کردنش خیلی سخته تازه اومده تو طبقه پایین خونه مامانم اینا نشسته فکرشو بکنین تو این مدتی که زایمان کردم و جشن گرفتیم و کلی برو بیا بود نیومد بالا ببینه چه خبره واقعا چه دلی داره من اگه بودم عمرا طاقت نمیاوردم منکه سپردمش به خدا فکرشو نمیکردم اینقدر پست باشه وابروی منو اینجوری پیش خانواده شوهرم ببره .
خوب بگذریم که هر چی به این موضوع فکر میکنم کلافه تر میشم بگم براتون از زایمانم برای سونو گرافی که رفته بودم دکتر گفت بند ناف دور گردن نی نی هست و باید احتیاط کنی منم که اخرای حاملگی واقعا داشتم عذاب میکشیدم تنگی نفس ترش کردن معده تهوع و استرس شدید از طرفی خونه مامانم اینا هم نمیرفتم اخه خواهر نامردم با شوشو دعواش شده بود و بهش گفت چهار ماهه داری اینجا میخوری و میخوابی اصلا بذارید از اول بگم منکه استراحت مطلق بودم تو بارداری و مجبور بودم برم خونه مامانم و خدایی مامانم هم هوامو داشت از یه طرفم خواهرم باردارشد و اونم ویار داشت و میومد اونجا و به ماما همش میگفت به ساحل بیشتر از من میرسی یکی نبود بهش بگه بابا شرایط من با تو فرق داره برو خداتو شکر کن که مثل من نیستی از اونورم این خواهر نامردم هی به مامان غر میزد که چهخبره همش اونجان کنگر خوردن لنگر انداختن و منم که اونقدر حالم بد بود که نمیتونستم از جام تکون بخورم مامانمم که مونده این وسط خلاصه تقریبا ۵ ماههم بود که مامانم اینا رفتن مکه و خالم اومد اونجا موند پیشم و این شد اول ماجرا که سارا خواهر نامردم هر روز پا میشد میومد اونجا و از هر چیزی که تو بارداری بهش ویار داشتم و حالم بهم میخورد اونو میاورد جلوی من و میخورد دیگه اعصابم خورد میشد خاله کلی بهش میگفت این کارو نکن گناه داره برو خونتون و چند روز نیا اونم میگفت خونه بابامه و به کسی مربوط نیست و با خاله یه بار حسابی بحث کردن که منم اونجا بودم شروع کرد به من فحش دادن که منم طاقت نیاوردم و جوابشو دادم و همونجا به من گفت امیدوارم جنازه بچتو بغل بگیری اینو که گفت چشمم سیاهی رفت و افتادم زمین اونقدر گریه کردم و خودمو زدم که حالم خراب شد شب که احسان اومد همه چیزو فهمید ولی ازش خواهش کردم چیزی نگه خاله بهش گفت سارا تورو خدا فردا نیا بازم دعواتون میشه ولی اون بازم اومد و اینبار که گیر داد احسان جوابشو داد و دعواشون شد از یه طرف داداشم که طبقه پایین بود اومد بالا و از همه جا بیخبر شروع کرد به احسان بدو بیراه گفتن و گفت دست زنتو بگیر برید بیرون احسانم منو برداشت و اومدیم خونمون فکرشو بکنید با اون حالم منکه ازشون نمیگذرم واقعا چند روز که پدرو مادرم نبودن در حقم ظلم کردن بعدش که مامان اینا اومدن و از ماجرا خبر دار شدن نتونستن سفت باهاشون برخورد کنن از ترس اینکه یه وقت قطع رابطه کنن با اونا و اینجا فقط ما بودیم که کلی حرف شنیدیم و اومدیم خونه خودمون ای کاش احسان محکم تر با داداشم برخورد میکرد ولی هیچی نگفت امیدوارم خدا جوابشونو بده البته این بگم که سارا تو راه پله ه داداشم گفته بود احسان میخواست دست روم بلند کنه و اونم غیرتی شده بود درصورتیکه همه بالا بودن و شاهد بودن که هم چین چیزی نبود و به داداشم گفتن اونم از احسان معذرت خواهی کرد .خلاصه بعد از اون من دیگه خیلی کمتر رفتم خونه مامانم و تنهایی مونده بودم خونه خودم چون دیدم بابام به خاطر من خودشو با اونا درگیر نکرد دیدم اونم به فکر خودشه واقعا هیچ جا خونه خود ادم نیست وقتی خواهر برادر خودت اینقدر نامرد باشن از بقییه چه توقع .
خلاصه روزای اخر بارداریمو تنهایی موندم خونه خودم و احسان هوامو داشت مامانم هر چی اصرار میکرد بیا نرفتم و اواخرشم نی نی رو دکتر زودتر دراورد و راحت شدم میام درباره حالو هوای اون موقم مینویسم پارسا کوچولو داره گریه میکنه فعلا بای .
سلام و صد سلام به همه دوستای خوبم من اومدم ولی اینبار با نیرو با روحیه با عشق نمیدونم اسم این احساس و چی بذارم بهترین احساس روی زمین احساس مادری خدا یا هزارا بار شکرت که منم لایق مادر شدن دونستی از خدا میخوام دامن همه منتظرین اولاد وسبز کنه و همه طعم زیبای مادر شدنو بچشن
بالاخره بعد از پنج سال انتظلر فرشته کوچولوی منم دنیا اومد ودل من و باباییشو شاد کرد خدارو شکر شکر شکر واقعا نمیدونم چجوری باید از خدا تشکر کنم که این احساس زیبارو به من داد از شما دوستای خوبم هم ممنونم که منو تنها نگذاشتید و جویای احوالم بودید این روزا سرم شلوغه با اومدن پارسا کوچولو تو زندگیمون انگار خونه ساکت ما هم رونق گرفته و یه رنگ و بوی خاصی داره باورم نمیشد که این روزارو ببینم امیدوارم خدا این فرشته رو برای ما نگه داره و هرکس که در انتظار نی نی هست حداوند دامنشو سبز کنه فقط اینو میتونم بگم تمام حرصهایی که تو این مدت میخوردم و خرجها و بدبختیهایی که داشتم به یه لبخند نی نی کوچولوی نازمون میارزه و همش تو این مدت داره فراموش میشه . دفعه بعد که بیام کلی ماجرا دارم که مینویسم .
میدونم که همه نگران منو نی نی هستید ما غعلا حالمون خوبه البته دکی گفته نینی بند ناف دور گردنش هست که باید خیلی مواظب باشم و مواظب حرکات نی نی باشم این موضوع نگرانم کرده .
راستی نی نی گولو پسمله و خیلی هم شیطونه تو کل به خدا اونی که تا حالا مراقبش بوده امیدوارم بعد از اینم هواشو داشته باشه تو این مدت اونقدر سختی کشیدم و اتفاقات عجیب و غریب افتاد که باید یه روز کامل فقط تایپ کنم الان بازم تو استراحتم ولی نه به اون شدت فعلا اومدم خونه خودم واقعا راسته که میگن هیچ جا خونه خود ادم نمیشه من اینو از صمیم قلب تو این مدت درک کردم .دفعه بعد میام و از اتفاقای این مدت مینویسم برام دعا کنید . بوسسسسسسسسسسسس
من خیلی وقته که تو استراحت مطلقم خونه مامانم اصلا نمیتونم زیاد بیام نت یه مدت که کلا نیومدم دلم براتون تنگ شده فعلا نی نی خوبه تا ببینیم خدا چی میخواد نباید زیاد حرکت کنم منم از ترسم موندم خونه مامانم خدا کنه اینبار دیگه مثل قبل نشه.
لطفا برام دعا کنید.
منکه این روزا خیلی خوبم اخه خدا دوباره لطفشو شامل حالم کرده و یه فرشته کوچولو گذاشته تو دلم امیدوارم تا اخرش بمونه و اینبار مثل پارسال دلم نشکنه از خدا میخوام دامن همه منتظرین و سبز کنه و نذاره امسال عید مثل پارسال با چشم گریون وارد سال جدید بشم من فعلا در حال استراحتم تا شاید فرشته کوچولوم رشد کنه و جون بگیره سال نورو پیشاپیش به همتون تبریک میگم امیدوارم امسال به هر ارزویی دارید برسید. التماس دعا
مراسم با خوبی و خوشی تموم شد خیلی هم خوش گذشت جاتون خالی شب حنابندون خواهرم اونقدر خوشگل شده بود که فقط میخواستم نگاش کنم .دامادمونم پسره خوببیه.منم جیب احسان وکمتر خالی کردم ولباس نخریدم یه لباس قرمز داشتم که کسی ندیده بود اونو پوشیدم برای عروسی هم لباس داشتم عروسی برادرشوهرم خریده بودم درکلم لباسام خوب بودن واحساس کمبود نکردم .کلی از خودم رقص در کردم
تا اخر شب سر پا بودم پاهام ورم کرده بود اونقدر که بالا پایین پریدم الانم دل درد دارم ..
شب عروسی هم تالار خیلی قشنگ بود لباس عروسم که حرف نداشت ولی ارایشش زیاد جالب نبود اخرشبم کلی پشت ماشین عروس بوق بوق کردیم من از این قسمت اخرش بیشتر خوشم میاد خلاصه کلی ترکوندیم وخوب بود خانواده دامادمونم ادمهای محترمی هستن مخصوصا مادرش که خیلی خانمه اصلا مادرشوهر بازی درنمیاره چپ وراست خواهرمو ومارو بوس میکرد خوشحالم که حداقل خواهرم گیر مادرشوهر بد نیافتادمادرشوهر عزیز اینجانب هم افتخار داد و با من رقصید از ذوق نمیدونستم چیکار کنم کلی حرکات ناموزون از خودم بروز دادم
.خداروشکر همه چیز با خوبی و خوشی گذشت .
| Design By : Pars Skin |

